ذبيح الله صفا

690

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

خيال كشتن ما كرده‌اى ، نهفته مدار * ز سرگرانيت اى ترك مست چون پيداست مپرس طالع ما ، چون ز حال ابتر ما * نشان بخت بد و طالع زبون پيداست ز جام عشق ، شرف ، مست گشته‌اى ديگر * ز چشمهاى تو كيفيت جنون پيداست * آمد بپرسش من و دردم فزود و رفت * صبرى كه من نداشتم آن هم ربود و رفت تا كى كشد ز منت اينم كه يك نفس * آمد بر من و بمرادم نبود و رفت آخر شرف به راه سگان تو جان سپرد * رسم وفا بمردم عالم نمود و رفت * خوش آن زمان كه غير منت همزبان نبود * راز دلى كه داشتى از من نهان نبود مىگفتمت اگر گله‌يى بود از توام * كس گفت‌وگوى ما و ترا در ميان نبود از گفت‌وگوى غير بما بدگمان شدى * اين بدگمانى از تو مرا در گمان نبود * بازآمديم و شوق تو در دل همانكه بود * وز گريه پا بكوى تو در گل همانكه بود باز آمديم و شوق همان آرزو همان * سودا همان تصور باطل همانكه بود هجران كشنده ، عشق همان دشمن قديم * نوميد از وفاى توام دل همانكه بود كردم سفر و ليك نبردم رهى بدوست * آوارهء جهانم و منزل همان‌كه بود تو در خيال بردن جان شرف هنوز * آن ساده‌دل ز فكر تو غافل همانكه بود * اى رازدار اهل دل و كاردان عشق * وى ديده سالها ستم بيكران عشق در بوتهء محبت و در مجمر بلا * صد ره گداختست ترا امتحان عشق ديرى بمان كه جز تو درين دير كس نماند * از دردپروران وز دردىكشان عشق بر لب رسيد جان شرف از جفاى تو * وقت ترحم است بر اين ناتوان عشق * رفتيم و اين سراچهء پرغم گذاشتيم * دنيا و محنتش همه با هم گذاشتيم روز وداع بر سر كويش ز خون دل * صد جا نشان ديدهء پرنم گذاشتيم شد حال ما بكام رقيبان كينه‌جو * ما كار خود به يارى همدم گذاشتيم